مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

خاطرات گذشته

1391/12/27 12:05
215 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيز دلم.

ببخشيد كه ماماني بعد از مدتي اومده تا برات بنويسه. آخه خانومي ما چند ماهي بود كه دنبال خونه مي گشتيم و بعد از يه اسباب كشي مفصل كه شما دختر نازم امون نمي دادي اسباب ها رو جابه جا كنيم اين پروژه خدارو شكر با موفقيت به اتمام رسيد.

از شيرين زبوني هات بگم كه حسابي دل من و بابا و بقيه رو بردي. يه چيزي كه خيلي برام جالب بود و عاشق اين كلمت بودم اين بود كه داشتي كاري رو واسه خودت انجام مي دادي و من بهت خنديدم كه ديدم يه دفعه برگشتي گفتي: (اصلاً خنده داشت) واي كه عاشق اون طرز بيانت بودم. ديگه اينكه عزيزم رفته بوديم برات لباس بخريم كه پيراهني كه پوشيده بودي رو خيلي خوشت اومده بود و مي گفتي ببين، ببين: عروس شدم، خشگل شدم. كه من و بابا و فروشنده مونده بوديم.

سوره حمد و توحيد و كوثر و دعاي فرج رو مي خوني و مي گي به نام خداوند بخشنده مهربون. (مامان فدات بشه).

موقع لباس عوض كردن هم كه ديگه بايد دنبالت كنم تا لباسات رو درميارم اول يه دور تو خونه مي چرخي و بعد مياي خودت لباست رو مي پوشي.

عزيزم حتما در اسرع وقت عكسهاي آتليه اي مهدكودك رو كه براي سال جديد انداختند رو مي زارم.

راستي روز چهارشنبه توي مهدكودك براتون جشن گرفته بودند. كه مامان صدف جون زحمت كشيدند چند تا عكس انداخته بود كه اين هم لينكش توي وبلاگ صدفي هست.

مهديس و جشن توي مهد كودك

عزيزم خيلي دوست دارم. عاشقتم. يه عالمه بووووووووووس به زندگيم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)